تبليغاتX
نامه هایی به فاطمه

نامه هایی به فاطمه

" آذرنامه "

 

سلام فاطمه

اندکی پیش میان کوچه های شهر

نه عاشق شدم نه دست و دلم لرزید و نه سرم گیج

 

فقط

 

دیگر شب ها تن ها نمی توانم بخوابم

تا صبح می نشینم با قلم موی طراحی ام+اش

چشمان درشت میشی ،ابروان کمانی ، مژه های سیاه ،

لب های درشت و گونه های زیبا ، یه دسته گیس بلند

و یک بینی کوچک خداعملکرده!

در یک قاب سفید می کشم

 

تبسمی خدا گونه می کند این طرح من

خواستم زودتر از این ها بیایم و بگویم...

                                                     بومم را پر کرده ام

                                                                         و نگارم را پیدا

                                                                          با من به خواستگاری می آیی؟ ...آری

      مادر ! تنهایم ! بامن به خواستگاری! دخترت! می آیی

 

 

باز انار باز دانه باز سرخ         باز ترش و باز شیرین باز ف...

 

 

 

 

 

 

سلام عزیز دل ...

آیا اجازه است

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 2:20 AM  توسط محمد رجبی  | 

" شهریورنامه "

ای لبانت بهانه ی افطار



بزرگ بانوی مهر و دلبری فاطمه جان
 
عزیز دل تنهای طه ، سلام پر مهر بنده ی عاصی از ندیدنت را پذیرا باش

گرمای روزگاران حال،خنکایت ای صاحب گرما و سرمای من

مهربانا فاطمه جان

سحر را به فطار می نشینم و ذکروتسبیح تورا می گویم،ای صاحب ذکر.می نشینم باتسبیح کوچکم نامت را نجوا میکنم .نجوا می کنم تویی را که ذکر خویش را به من الهام کردی و زیبایی ات را به من نصیب کردی،مرا از مریدانت شایسته گرداندی و برای مناجاتم انتخاب کردی.برای پرستش و عبادتت مرا لایق کردی و در ارادت خویش شیدایم کردی و برای مشاهده ی جمالت برگزیدی و رویم را برای خودت خالی کردی
.می نشینم تا چشم برچشم لب برلب صورت به صورت و سینه به سینه دم ازبسته بودن وا کنم و لک صمت صیامی ام را با طعم شیرین لبهای تو زمزمه کنم.

بانوی من،این روزها بهانه ی سحرخیزی ام افطار لبهای توست،

ندای ربنای افطاراین روزها یکی مثل مرا میخواهد یکی مثل تورا.توراای هستی ات روح افطار

دم افطار یک خرما تو ، همان خرما من

یک خرما و دو دست لب و صدای لطیف آوای دوست

باز من و خرما و موج لبهای خشک تو که آبستن خیسی ملیحی هستند

چشمانم را میبندم و حرص من برای بازی کردن با خرما میان لبهای تو بالا میگیرد.خود را به تو نزدیک می کنم،نفسهای گرمت صورتم رانوازش می دهد،گرمای تنت را یشاپیش احساس می کنم و خودراگستاخانه آماده ی افطار تنت میکنم،ای هستی ات روح افطارم

و باز من و تو و صورت زیبای تو ای روح سفره ی افطار فاطمه جان

زیتون چشمان تو و شیرینی خرمای لبهای تو گونه های پخته ی نان به دور سفره ی سینه ی تو و لیوان شیری از قطره ها روی گونه های تو و قرص نان ماه روی تو و لحظه شماری من برای آغوش گرم افطار

یک لحظه سکوت و من غرق در شهوت پر ثواب افطار...

وتکبیرمی گویدوچشمانم را باز می کنم وبا گریه افطار می کنم وباز تو را کنارم نمی بینم...

ای لبانت بهانه ی افطار ...کجایی ...فاطمه جان دلتنگ توام...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 4:39 PM  توسط محمد رجبی  | 

" تیرنامه "

دلم از دوری تو دلگیر است...

 

زیبای همیشه بیدارم

دلبر مهربان ....

محبوب من...

فاطمه جان سلام

عزیزم زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

فاطمه جان می دانی دلم از دوری تو دلگیر است....

مهربانم، ای خوب،یک نفر هست که دنیایش را،همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده و دلش  میخواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....فاطمه جان بانوی من در این دنیای کوتاه چقدر خود را از تو محروم کرده ام...و نمی دانم فردا چگونه می خواهم خود را راضی به نفس کشیدن و نادیدنت کنم...

عزیزم ۱۵تیرماه به نقل پدر و مادرم روز برای تو آمدنم است . در این روز برای تو به این دنیا آمده ام تا تو را کنار خود بیابم و سر بزارم و کنارت آرام بگیرم.فاطمه جان  چند سالی است این روز دلتنگم می کند و به خاطرش خانه مان در این روز برای همه مان آرام است.چند سال پیش بهترینی را در این روز از دست دادم و خیلی احوالات را از او ، با رفتنش به دست آوردم.

او موقع بودنش هم رفته بود،

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه زنده کش مرده پرست

تا هست به هستی بکشندش ز جفا

تا مرد به عزت ببرندش سر دست

شاید روزگاری برایت از او  بنویسم فاطمه...ولی تو که بهتر از من می شناسی اش...نه

فاطمه جان معرفت و رفاقت و ماندن و رفتن در این روز و روزگار برایم چه تلخ زیباست

بزرگ بانوی من برایم از دوستم بگو...نه....نگو....نگو تا نشناسنش این مردمان پست..!

فاطمه جان هر کجا هستی ، هر کجا می روی ، هر کجا می نوازی

برایش درود بفرست و بگو پروردگارش رحمت بفرست بر سید محمد جواد ذاکر طباطبایی....

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 4:38 PM  توسط محمد رجبی  | 

"اردی بهشت نامه"

 

به نامت و با یادت ،برایت و برایشان .....می نویسم.

سلام فاطمه

سلام سرزمین زیبای رویاهای من ، سلام

ای جاری صمیمی در روح بارور ابر

ای حضور خون در رگ  هستی

ای بانوی زیبا و نازنین

فاطمه جان ، عزیزم ، گلم ، نفسم ، معبودم ،  دستم ، پام ، لبم ، قلبم ، روحم ....سلام فاطمه

مهربانم امیدوارم زیباتر و خوشحال تر از قبل باشی و باشی و باشی

روزهای زمینی را با بی مهنتی و دوری می گذرانم و چشم را به در دوخته ام و لب را به حمدای اینان و گوش را به فرمایشات دوستان همه چی فهم این روزگار . مهر بانو ،آدم نماهای اطرافم عشق را نمی فهمند و این بزرگترین عذاب من است که باور نکنند که معبودشان دنیا را برای دوست داشتن آفرید و بس.

فاطمه جان سخت است ولی با یادتو در میان اینان می گذرانم و در مجالسشان شراب می نوشم و با یادت در میانشان با خود می رقصم ...

و  

حد را  بر خود را جاری می کنم ، بزن.....که لب تر کردنم گناه ندیدنت ....و شاید هم  "ندیدنت" دلیل لب تر کردنم...

مهربانا ، به قولی یکی از دوستانم...

آی...تنها شدم وای...کجای دنیای...چرا نمی....

فاطمه جان کجایی جانم .دلتنگ تر و تنها تر و چشم به در تر از همیشه ام ، بزرگ بانو کاش میدانستی چقدر برایم عزیز شده ای  کاش میدانستی انتظارت چقدر فرسوده ام می کند.ولی چه زیباست فاطمه ، مگر می شود زیبا نباشد انتظارت. تو عصا و مهتابی برایم ، تو راهنمایی گلم ،  تو ...تو...خود انتظاری ...

با همه ی این احوالات..برگرد و باز برایم بخند،اگر میدانستی خندیدنت چقدر شادم می کند،،،همیشه برایم میخندیدی.

به هرجا که نگاه می کنم تنها تورا میبینم .فاطمه جان تصویر تو تنها چیزی است که چشمان منتظرم ، باور دارند.

ای باور چشمانم...کجایی مهربانم،فاطمه جان تورا کنارم می یابم،دستان لرزانم را به سوی صورت مهربانت دراز می کنم و به یکباره محو می شوی و مرا محروم می کنی.

ای محو حی من...مرا دریاب...

و صدایی می آید...

چشمانم را میبندم و به صدایت گوش می دهم...

آب است و بلبل و باد و سجاده! و تو که محراب منی...

و با چشمان بسته ، چشمان صاحبخانه را باز می کنم و صدایت را می بینم...

نخند!!که دنیایم را به حرکت در می آوری..نه..نه...بخند...تا بنازم که مسبب حرکتی..طبیعتی می رقصانی و می لرزانی

پس بخند....ولی آرام...

مهربانم فاطمه ی عزیز ، نفسم عمیق تر که می شود صدایت واضح تر می شود...ای طنین خنده هایت نبض رگ هایم

ای خاطره ی خنده ها برایم بگو...حرف بزن که صدای نیستت،آرامم می کند ای صدایت هم راستای کلام حق برایم بگو.

برایم بگو که زیبایی...بگو که معبودی و سزاوار ستایش...

فرشته بانو می دانی که روزها ، روزهای غریب و دلتنگی است...

گوش کن فاطمه جان صدایی غریب و آشنا به گوش می رسد...

عزیزم تو هم این صدارو می شنوی...

من نمی خوام بشنوم...

خوب گوش می کنی....آرام.....و آرام تر

صدای درد است...

صدای یک موجود...

گوش کن.

 یه فرشته...فاطمه جان...

خدااااای من...مگر ممکن است...

بغض می کنم و هیچ...

فاطمه جان...صدای ناله می آید...

بغضم می ترکد...

چه بنویسم فاطمه ...

یک کلام...

مادری میان در و دیوار خانه اش گیر کرد و به همین سادگی همراه فرزندش...کشته شد...

..........................................................................        و بِای ذنبٍ قُتِلَت          .............

 

" اردیبهشت نامه " برگی از دفتر نامه هایی به فاطمه

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 11:9 AM  توسط محمد رجبی  | 

"اسفند و بهارنامه"

 

ای تو تمام من من

بزرگ بانوی مهر

همدم هميشگی

فاطمه جان سلام

دل هميشه شادت مسرورتر از هميشه باد ای بالا بلند

براستی چه آسان سخت است برايت سرودن،در مقامت نوشتن و در توصيف کردنت ای زیبا سرشت.

با امید به لبخند همیشه نافزت بر صورت و سیرتت ای زیبا مقام فاطمه جان

فرشته بانو اسفندم بوی بهارت می دهد

و چه زیباست این ماه که گل های باغ زندگی من در آن شکوفهمی دهند..

نمی دانم چرا شاید احساس می کنند ماه آمدن توست ماه نزول رحمت تو...

فاطمه جان نوشته های ماه به ماه من طاقت فاصله را ندارند

این قلم و چشم و کاغذ بهانه ی جوهر و اشک و تپش را از من می گیرند و بیتابم می کنند

عزیز من فرشته بانو دوری میدان طلب است و گستاخ،

هر قدر به آن میدان بدهی دور بر می دارد و هر قدر کوتاه بیایی قامت می کشد

پس نگذار لحظه ای به خود بمانم.

تنهایم نگذار...

فاطمه جان این روزها مردم چرا به زور می خندند.چرا هیاهو می کنند

مگر قرار است اتفاقی بیافتد

مگر کسی قرار است بیاید

کسی می اید یا می رود

مگر این مردم رفتگان را هم می بینند

فاطمه جان پدرم جلوی چشمانم اب می شود و کسی آب دستش نمی دهد

فرشته بانو ولی هنوز پدرم برای کوچک و بزرگ این شهر بابا آب داد می نوازد

به خدا بغض می کنم فاطمه،پدرم عذاب کدامین گناه را می کشد...

آه فهمیدم...

گناه فرمانبری پدرش

پدر تمامی برادرانش

حکم خدا

فاطمه جان خس خس سینه های پدرم چه گوش خراش است!

(آقا میشه با خودتون ماسک همراه بیارید...میشه اونورتر بشینید...حالم داره ب..)

فرشته بانو پدرم دارد جلوی چشمانم آب می شود

پدر و عموهای من به خدا نا اهل نبودند اهل همین زمین بودند ...نه ...نبودند...

فاطمه جان دایی من برای کی و چی سینه اش خاکی شد...

به خاک افتاد تا من بشینم و بنویسم که فقط افتاد...نه برای کی...نه برای چی...اصلا به من چه

.بزرگ بانو خدا دلبرانش  را مجنون  آفرید و تک تک به دنبال لیلاهایشان فرستاد.

فاطمه جان می بینی

لیلای پدر چه زیبا و گران بهاست...

درد...زخم...موج...کف دست خارش...سینه به سوزش...گوش به ارتعاش

.به به چه زیباست فاطمه

فرشته بانو پدرم دارد جلوی چشمانم آب می شود

.لیلای من فاطمه،نه این دنیا را می خواهم و نه این آدمهای سالمش! را

این عید هم مبارک عید داران همیشه خندان

بزرگ بانو مرا ببخش...

بغض است و گریه و دلی به نام فاطمه

و مگر به غیر تو سفره ی دو نفره ای برای باز کردن دارم،همراه من فاطمه جان

ای همه ی هر چه هست

ای آرامش دل من

ای مراقب

ای نایاب

بهارت زیباتر از همیشه

ای تو تمام من من

 

(اسفند و بهارنامه)برگی از دفتر نامه هایی به فاطمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 11:8 PM  توسط محمد رجبی  | 

"بهمن نامه"

 

دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

به خدا معشوقه ی من بالایی است

  

فرشته ی معبود برای بود من،فاطمه جان سلام

امیدوار که نه،بایدم حالت خوب باشد ای زیبای من

بدون هیچ مقدمه ای دلم را به تنگ آورده ای و بهانه ات را می گیرد

دیشب را تا به اذان من و تن و دل با تو بگفتیم.

دل و تن به ستوهم کشیده اند و روزانه به خاطرت به دعوی می نشینند

و من این وسط می گریم...و تنها می توانم بگریم و این مصاحبت را نظاره کنم فاطمه جان.

هنوز هم نمی دانم...چه چیز بود که جرات یک سلام را زمن گرفت

فاطمه جان کمکم کن باز خود را بیابم که این دنیا سینه ام را تنگ تر

کرده است احساس خفگی ام شدیدتر، بیا دنیا را برای دلبرانش بگزاریم و برویم...

این قلب من بودکه تو را به من داد و این تاریخ وتقدیر است که جدایمان می کند.

وقتی برایت دلتنگ می شوم نامه است و قلم،که صدایم می کنند

نمی دانم باید به تو بنویسم که تو در حجم دلم پنهانی

یا به تو که به خدا سپردمت

یا به تو که معراج منی

یا به تو که ...

و که در یک کلام فلسفه ی وجودمی...

فاطمه جان چقدر زیبا می توان برایت نوشت ای زیبا سرشت

و چقدر خجالت می کشم که باز  بگویم دوستت دارم

فاطمه ی عزیز،در دوست داشتن های توست که خدا نگاهم می کند

و لحظه ای به خود وا نمی گذاردم

فاطمه جان گلایه نمی گیرم که قیافه ام را  زمانی آشنا بیابی یا فراموش کنی...

دیگر راهی نمانده احساس می کنم نزدیک تر از همیشه ای

صدای نفسهای آرامت را می شنوم.

شاید کمتر از کمانی...نزدیکتری

و تو را می یابم

فرشته ی معبود برای بود من،فاطمه جان سلام

 

(بهمن نامه)برگی از دفتر نامه های به فاطمه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 11:20 AM  توسط محمد رجبی  | 

دی نامه

 

سلام فاطمه ي تنهايي من

باز برايت نامه مي نويسم

دريا ميزند به دلم كه بيايم برايت ولي نه دستم و نه پايم ياري ام ميكنند

فاطمه جان...

به ياد بياور كه چقدر باهم از كنار هم گذشتيم

و تورا مي يافتم و از پا مي ايستادم...و فط تورا نگاه مي كردم نفس مي كشيدم...

"من همه چشم  مي شدم خيره به دنبال تو   .بين آدما.  ...مي گشتم"

و  اين اشتباهم بود فاطمه جان

 كه تورا بين اينان مي خواستم بيابم غافل آنكه خودم را نمي ديدم

به يكباره باز مي يافتم

و باز مي ايستادم . و فقط نگاه مي كردم و نفس مي كشيدم... 

به خدا بغض مي كنم فاطمه ...

دوريت را ...

نه 

از من دور نيستي من از خودم دور شده ام نه از تو فاطمه جان...

ديروز پستچي نديده ام نامه ات را برايم آورد

خود كه بسته بودم باز كردم . اتاقم پر شده بود از بوي تو

چقدر زيبا نوشته بودي ، گريه مي كردم و مي خواندم

...سلام فاطمه ي تنهايي من...

(دي نامه)برگي از دفتر نامه هايي به فاطمه

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 11:2 AM  توسط محمد رجبی  | 

آذر نامه

 

سلام فاطمه جان

و چه زود گذشت فاطمه

 و دوباره و سه باره و صد باره ...برايت نامه مي نويسم مثل هميشه

فاطمه جان نديدنت كفاره ي كدامين گناه من است

 اي خودم در آيينه...

به خودش ، به كسي كه تو را به من كه نه ، به زمين  داد

گلويم خشك مي شود نمي دانم نشانه ي چيست..

لبم به لرزه مي شود نمي دانم نشانه ي چيست..

صورتم خيس مي شود نمي دانم نشانه ي چيست..

سرم به سجده مي شود.......مي دانم..... نشانه ي توست...

به لبخندت مهمانم كن فاطمه جان...

(آذرنامه)برگي از دفتر نامه هايي به فاطمه

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 2:0 PM  توسط محمد رجبی  | 

ابان نامه

 

سلام فاطمه جان

اميدوارم كه حالت خوب باشد

هر وقت براي آدرسي كه از تو ندارم نامه مي نويسم ، چقدر سردم مي شود

مي روي هيزم بخاري را زياد كني تا دور از هياهوي شهر چاي بنوشيم و من چقدر مي ترسم

 كه از خواب بپرم و هاي وهوي شهر تو را از من بگيرد

فاطمه جان چقدر اين شهر كوچك است...نفس كشيدن  در آن برايم سخت شده است

 فاطمه جان كمكم كن ....

(آبان نامه) "برگي از دفتر نامه هايي به فاطمه"

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 9:30 AM  توسط محمد رجبی  | 

مهر نامه

 

سلام فاطمه جان

مهرت مبارك

فاطمه نمي دانم چند وقت است كه نديديمت ساعت ها ، روزها ، ماه ها، سال ها و يا قرن ها

چقدر مي ترسم،صداي تو ديگر زنگ گوشم نباشد

با عكسي كه از تو ندارم سالهاست كه نجوا مي كنم...

 راستي فاطمه جان مدتي است حتي عكسي كه از تو ندارم نيز ما من حرف نمي زند

و دلم مي خواهد كه دلم نمي دانم به كجا ولي نمي رود و نمي خواهد بنويسم كه

چقدر تو را....مي دارم

فاطمه جان دلتنگم مي كني...

(مهر نامه)"برگی از دفتر نامه هایی به فاطمه"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 10:5 AM  توسط محمد رجبی  |